تبلیغات
اندیشه های یک مرد شادِ شادِ شاد
 

تبدیل وبلاگ به سایت

نوشته شده توسط :magic-boy
دوشنبه 22 تیر 1388-02:48 ق.ظ

بالاخره یه روزی به این آدرس منتقل میشه





نظرات() 

یکمی مانده تا بعداً

نوشته شده توسط :magic-boy
شنبه 2 آذر 1387-08:15 ب.ظ

.: سلام :.

یکمی مانده تا بعداً
ای وای باز هم دیر شد. الانه که بیان بگن پس چــــــــــی شـــــــد؟
آبروم که رفت. دیگه اعتماد نمی کنند، این هم هیچ. چپ چپ هم نگاه می کنند، خیالی نیست. کار 6 نفر دیگه رو عقب انداختم! آخه بی انصاف، برای چی مردم رو معطل خودت می کنی؟ حالا این 6 نفر به کنار، 185 نفر منتظرن تا کار رو تحویل بگیرن، اما چون شما لطف کردی خیلی هیچ کاری نکردی، هیچ کس هیچی دستش نرسیده ! آخه انصافه؟ نه خداییش انصافه؟ خوب یه کم وقتتو منظم کن، یه کم برنامه ریزی داشته باش، یه کم از بازی هات کم کن، آخه بی... استغفرا...
حالا من نمی خوام دهنم باز بشه، مگه می زاره ! چند روز بهت مهلت داده بودن؟ خوب چرا همون روزای اول کارتو انجام ندادی؟ برای چی بی خیالش شدی تــــــــــــــا روز آخر؟ بعد اومده می گه: ببخشیـــــــد کارمون تموم نشد! فکرمون نیومد! خوب آدم حسابی اگه از همون روز اول به فکرش بودی این جوری می شد؟ به خدا مسئولیت پذیری هم خوب چیزیه ها !
بهش گفتن واسه شام نون می خوایم. آقا رفته بازیاشو کرده، فوتبالشو دیده، خلاصه همه کاراشو کرده، ساعت 9:30 میره نون بسته ای می گیره که اینقده مزه نداره که هم این دیگه!
به این یکی می گن ناهار آب گوشت قونویت بزار. خانم نشسته آموزش آشپزی رو دیده، آموزش گل دوزی رو هم دیده، به 11تا از دوستاش هم زنگ زده، آخه یکی نیست بهش بگه برنامه ی فنون شرقی به تو چه ربطی داره! خلاصه که ایشون هم تمام کاراشو کرده، ساعت 2 یادش می آد که اوا! خاک به سرم! آب گوشت رو بار نزاشتم! خدا خیرش بده آب گوشت با گوشت نیم پز و نخودای پخته نشده ساعت 5 گذاشته جلومون به عنوان عصرونه !
یه بار من زنگ می زنم، یه بار اون یکی دوستم زنگ می زنه، به داداشش هم می سپاریم که بهش بگه، آخرش نیم ساعت بعد از قرارمون زنگ می زنیم می پرسیم چی شد؟ چرا نیومدی؟ می گه آخ! یادم رفت، یه کاری برام پیش اومده بود، اصلاً از ذهنم پرید !
یک مقدار احساس مسئولیت بد نیست. تا حالا کسی از به موقع انجام دادن کارها تلف نشده. خوش قولی آدم رو نمی کشه. اتفاقاً خیلی هم تحویلمون می گیرن، کلی از ما تعریف می کنن، کارای مهم رو به ما می سپارن، از همه مهم تر، آدم حسابمون می کنن. وقتی ما همه ی کارهامون رو می زاریم آخرین مهلتش انجام می دیم، خوب مطمئناً نمی تونیم. تمرکز نخواهیم داشت. اگر هم تموم بشه، خوب انجام نشده. به قول قمی ها (به هم ور میشه). این قدر کار رو عقب می اندازیم، می گیم حالا بعداً درستش می کنم، تا روز تحویل می رسه. آخرش یکمی مونده تا بعداً شروع می کنیم. کار که خوب انجام نشده، دیر هم تموم شده، همه هم از دستت ناراضی هستن. کار رو باید خیلی مونده تا بعداً شروع کرد.





نظرات() 

پایَم، تا آخرش

نوشته شده توسط :magic-boy
شنبه 2 آذر 1387-08:12 ب.ظ

.: سلام :.

پایَم، تا آخرش
راه میفتم، تا آخرش هم می مونم، عمراً هم کم بیارم.
می دونیم که باید بریم، اینو هم می دونیم که باید محکم و استوار قدم برداریم، یک شروع خوب داشته باشیم. اما وقتی توی مسیر افتادیم اون موقع معلوم می شه کی بند کفشش رو محکم بسته بود. کسانی که وسط راه کم میارن، اون هایی بودن که کفش خوبی انتخاب نکردن، یا این که پاشون رو محکم توی کفششون نزاشتن.
توی جاده ای که قراره توش راه بریم بی نهایت مانع هست، تا چشم کار می کنه پستی و بلندی دیده می شه، اصلاً مسیر همواری نداره، ما که قرار نیست تا آخر عمرمون راحت و بی دقدقه، با آرامش کامل حرکت کنیم. این جور مسیری توی زندگی هیچ کس در هیچ زمانی دیده نشده. موفق ترین آدم ها کسانی بودند که مسیرهای سخت تری رو پشت سر گذاشتند. کسانی بودند که وقتی توی سرازیری افتادند سرعتشون رو خیلی زیاد نکردند، وقتی به سربالایی رسیدند، در جا نزدند، مسیرشون رو ادامه دادند. سنگینی بار زانوهاشون رو خم نکرد. طولانی بودن مسیر همتشون رو از بین نبرد. بلند بودن قله ها مأیوسشون نکرد. هر قدمشون از قدم قبلیشون محکم تر بود.
چاله چوله های زندگی فقط زیر پای کسی میان که دنبال به دست اوردن بهترین ها هستند. کسی که راحت طلب باشه که اصلاً دنبال چیزی نمیره! اولین چیزی که به دست میاره، سر جاش میشینه و دیگه نمیره. برای کسی که بخواد تا آخر مسیر رو بره، فرقی نمی کنه که توی سواحل هاوایی قدم بزنه، یا جاده ی وسط جنگل آمازون، یا صحرای بزرگ آفریقا، یا وسط دریاچه ی نمک. چون در هر حال تا آخرش رو میره. چون برای خودش ارزش قائله، برای هدفش، برای زندگیش، برای آیندش، برای اون حدف حد نداره، مرز و سد نداره.
انصافاً نامردیه که به خاطر یدونه تیغ که رفت توی پای ما، بیخیال راه بشیم. اگه قرار بود اینجوری باشه که الان ما برق نداشتیم، ما الان پرواز نمی کردیم، تلفن نداشتیم، و ... . همین انقلاب خودمون؛ اگر قرار بود به خاطر چند بار شکست خوردن، به خاطر مهمات کم، به خاطر نبود آذوغه، به خاطر نبود امکانات، به خاطر سختیه راه، قوی تر بودن دشمن، بیخیال جنگ بشیم که الان ما کشوری نداشتیم.
درسته که مهمه ما شروع کنیم، ما راه بیفتیم، اون هم با یک کفش محکم، اما این کافی نیست. باید پایه باشیم، تا آخرش.





نظرات() 

کفشم کو؟

نوشته شده توسط :magic-boy
چهارشنبه 3 مهر 1387-05:09 ق.ظ

.: سلام :.

کفشم کو؟

کفشم رو بدید می خوام راه برم. می خوام حرکت کنم.

می خوام کفشم رو پام کنم، بندش رو محکم ببندم تا خدایی نکرده باز نشه، با تمام سرعتم بدوم. این قدر سریع برم که کسی به گرد پام هم نرسه!

نه عزیز من فرقی نمی کنمه چه کفشی باشه. هر نوعی، هر مارکی هر شکلی که می خواد باشه.  فقط می خوام باهاش راه برم، حرکت کنم. تیمبِرلِیک، نایک، آدیداس یا تولیدی همین شهر خودمون هم باشه مهم نیست. قربونت برم باید محکم باشه ها! اینقدر محکم باشه که وقتی دارم با سرعت زیاد حرکت می کنم، از پام در نیات، لیز نخورم، لق نزنه، خلاصه اینکه اذیتم نکنه.

نمی شه که باس همیشه وایسیم. باید راه بیوفتیم، حرکت کنیم، جلو بریم. با سر جا وایسادن که چیزی حل نمی شه، اتفاقی نمی وفته. تا وقتی که راه نیوفتیم و حرکت نکنیم که نمی تونیم چیزی رو عوض کنیم.

نگاه به کفش مردم نکن، خیلیا بدون کفش هم راه افتادن. ببین پا برهنه چه کارایی که نکردن! اون وقت ما با این همه کفش های جور واجور که دور و برمون هست، حتی یک قدم هم بر نداشتیم. این همه زمینه، تخصص، امکانات، تو بگو یک قدم مثبت جلو رفتیم؟

طرف تحصیلات نداشت، خانواده و دوست و آشنا نداشت، پول درست درمونی هم که نداشت. پس چه طور تونست این همه موفقیت کسب کنه؟ این همه ثروت داشته باشه؟  یک کفش درب و داغون داشت به اسم اراده، اون یکی کفشش هم که بند نداشت به اسم امید. وایساد روی جاده ی زندگی و تا آخرش رو رفت. حالا ببین چه خونه زندگیی داره! برو حالشو ببر ...

اون وقت ما تا یک اتفاق ساده برامون میوفته زودی جا می زنیم و می گیم، ببخشید کفشمون پاره شد. خوب عزیز من با یه سنگ ریزه ی کوچولو که زندگی تموم نمی شه!

زیبایی و تمایز ما نسبت به دیگران نوع و مدل کفش ظاهری نیست، به کوچه و خیابونی هم که توش حرکت می کنیم نیست، همین که حرکت می کنیم ما رو از دیگران متمایز می کنه، ما رو از دیگران یک سر و گردن بالاتر نگه می داره.

چه موقعی راه بیوفتم هم فرقی نمی کنه،  چه سنی داشته باشیم هم فرقی نمی کنه. راه رفتن که سن و سال لازم نداره، از هر زمانی که شروع کنیم، زندگی جدیدی رو آغاز کردیم.

باید بند کفش زندگی رو محک بست.  و گرنه هنگام راه رفتن بدجور پامون اذیت میشه.

حالا اگه کفش نبود، دمپایی هم کار راه میندازه.





نظرات() 

ما ایرانی ها

نوشته شده توسط :magic-boy
یکشنبه 31 شهریور 1387-08:09 ق.ظ

.: سلام :.

ما ایرانی ها

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده موتورسوار .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! درضمن ما عاشق پرویز پرستویی هم هستیم!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اون هم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ غلط غولوط!

 

اما دوچیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم

 





نظرات() 

بعد از این که خواستم ...

نوشته شده توسط :magic-boy
یکشنبه 19 خرداد 1387-06:06 ق.ظ

بعد از این که خواستم ...

 

قراره صبح زود بیدار بشیم، اما نمی شه !

قراره یک کاری رو انجام بدیم، اما نمی شه!

قراره جایی بریم، اما نمی شه!

می پرسن چرا ؟

جواب می دیم حسش نبود. حوصله نداشتم. انگیزه نداشتم. محرک می خوام.

یکی رو می خوام که من رو هل بده تا راه بیوفتم.

یک رو می خوام که به من امید بده، انگیزه ی حرکت بده.

دنبال یک اتفاق یا یک جور زمینه می گردم که بتونم شروع کنم.

اصلاً آقاجان من نمی تونم! خوب نمیشه می گی چی کار کنم؟ توان انجام این کار رو ندارم.

.

.

.

ما بدون در نظر گرفتن این که چی هستیم و چی داریم می گیم نمی تونیم.

اگر باور داشته باشیم که ما تنها کسی هستیم که می تونیم به خودمون کمک کنیم؛ اون وقت از کسی انتظار کمک نخواهیم داشت. از کسی نمی خواهیم که به ما انگیزه ی حرکت بده.

باید دست از بهانه تراشی و تمبلی برداشت.

دیگه لازم نیست دنبال کسی باشیم که مارو هل بده.

اون هایی که به جایی رسیدن کسی رو برای هل دادنشون نداشتن. اون ها خودشون تلاش کردن. خودشون سعی کردن که بتونن کاری رو که می خواهند انجام بدهند.

خیلی از کارهای سخت و بزرگ اول غیر ممکن به نظر می رسیدند.

اما کسایی که اون کارها رو انجام دادن، تنها کاری که کردند این بود که خواستند.

ما فقط کافیه که که بخواهیم. اون وقته که دیگه نه انگیزه ای لازم داریم، نه محرکی  و نه هل دادنی!

اگر بخواهیم که کاری رو انجام بدیم، پس می تونیم انجام بدیم.

همت کنیم و شروع کنیم و باور داشته باشیم که " بعد از این که خواستم ... " می تونیم و نتیجه ی دل خواهمون رو به دست میاریم.





نظرات() 

عوض خواهم شد

نوشته شده توسط :magic-boy
چهارشنبه 1 خرداد 1387-12:05 ب.ظ

.: سلام :.

عوض خواهم شد

 هر روز مثل روز قبل، روزمون رو شروع می کنیم. مثل روز های قبل، روزها و شب ها، هفته ها و ماه ها میگذره و ما مثل همیشه یک روز مثل روز های قبل رو شروع کردیم.

همه ی ما از اوضاع، از زندگی، از زمین و زمان گله می کنیم. از هر حرف کوچیکی، ناراحت می شیم. با هر مسئله ی پیش پا افتاده ای، دست از کار می کشیم.

به همه گیر می دیم و از همه ایراد می گیریم. که چرا فلانی اون کارو کرد؟ چرا اون فلان حرف رو زد؟ برای چی باید این کارو بکنم؟ چرا اون از من نخواد ؟ به من چه ربطی داره؟ اون اول باید شروع کنه! و ...

در هر حال ما به هر نحوی که می تونیم مسائل رو از سر خودمون باز می کنیم، جوری رفتار می کنیم که انگار نه انگار که ما هم داریم این جا زندگی می کنیم، ما هم عضوی از بشریت، جامعه و خانواده هستیم، یکی خبر نداشته باشه خیال میکنه ما فرستاده هستیم !

بعضی از ما یک مقدار پیشرفت کردیم. قبول داریم که اوضاع بدی هستش، زندگی ها سخت شده و ...

و تمام سعی مون رو می کنیم، بی نهایت فکر می کنیم، که چه طور می شه این وضع رو تغییر داد؟ از چه راهی می تونیم فکر مردم رو عوض کنیم، تا بشه بهتر زندگی کرد، تا بتونیم خوب زندگی کنیم.

به سختی می تونیم کسی رو پیدا کنیم که قبول داشته باشه داره اشتباه می کنه!

دست به چه کارهای که نمی زنیم، تا اوضاع رو بهتر کنیم. ولی حتی یک بار هم تلاش نکردیم که خودمون رو تغییر بدیم.

تا حالا فکر نکردیم که اگر من خوب باشم، دیگران هم با من خوب خواهند بود. اگر من تلاش کنم، دیگران هم در کنار من تلاش خواهند کرد. اگر من کمک کنم، دیگران هم کمک می کنند.

ما انسان ها توقع داریم دیگران برای ما تغییر کنند. انتظار داریم که بقیه با ما اونطوری باشند که ما می خواهیم.

ولی خودمون اونجوری که اونا می خواهند نیستیم.

متأسفانه خیلی از ماها حتی قبول نداریم که ما داریم اشتباه می کنیم. ما هیچ علاقه ای برای تغییر کردن نداریم.

و تا آخر زندگیمون، هر روز مثل روز های قبل، یک روز دیگه رو شروع می کنیم، یک روز که هیچ برتریی نسبت به روز قبل نداره.

با این اوضاع مطمئن هستم هیچ وقت روزی پر از زیبایی رو نخواهم داشت. چون همیشه خواستیم که خوبی ها به طرف ما بیاد، ولی ما حتی یک قدم هم به سمت اون ها بر نداشتیم.

برای داشتن یک زندگی زیبا، باید به خودمون قول بدیم که همین الان "عوض خواهم شد" .





نظرات() 

زمانی برای تغییر

نوشته شده توسط :magic-boy
سه شنبه 27 فروردین 1387-09:04 ق.ظ

.: سلام :.

 

زمانی برای تغییر

تغییر غیرقابل اجتناب است... ! حتی کوه ها تغییر می کنند. اگر اوضاع بهتر نشود، بدتر می شود.

مقاومت بی فایده است.

 

می توانیم تغییر كنیم! به نظر می رسد شنیدن این جمله در برخی از ما واكنشی را ایجاد می كند، برای مثال ما با مطرح كردن شرایط سنی، خود را از آنچه تغییر كردن نام می گیرد معاف می داریم؛ و با این تصور به ذهن می رسد كه تغییر كردن مال دیگران است نه ما !

تغییر غیرقابل اجتناب است. غیرممكن است كه غروب زندگی را همچون طلوع آن بگذرانیم.


ادامه مطلب


نظرات() 

آیا تقصیر من بود؟

نوشته شده توسط :magic-boy
چهارشنبه 15 اسفند 1386-01:03 ب.ظ

.: سلام :.

 

آیا تقصیر من بود؟
وقتی با کسی برای اولین بار صحبت می کنیم، اگر توی همون اولین بار به ما بگه " چه بینی بزرگی داری" یا بگه " خیلی بد تیپی " ؛ چه حسی پیدا می کنیم؟
بدون تردید رابطه ی ما با اون شخص خراب میشه. در واقع دیگه ازش خوشمون نمیاد.
برای این که رابطه ی ما با کسی خراب نشه، ما سعی می کنیم که خودمون هم به کسی چنین حرف هایی نزنیم و به جاش نکات قوت و مثبت اون شخص رو بگیم. خودمون هم دوست داریم نکات مثبت زندگی مون، کارهامون و شخصیتمون گفته بشه.
ما گاهاً خودمون هم به خودمون این نکات رو می گیم. تعریف می کنیم، یا برعکس عیبی رو می گیم.
برای مثال خیلی پیش اومده که به خودمون می گیم " من خیلی تنبلم " ، "من از عهده ی هیچ کاری بر نمیام" و ...
ما عوارض این جمله ها رو در نظر نمی گیریم. مگه ما مثل بقیه ی انسان ها یک انسان نیستیم؟ چه طور وقتی به کسی می گیم طرف ناراحت میشه، ولی به خودمون بگیم عیبی نداره!
وقتی به کسی می گیم که تو بد هستی! خیلی ناراحت میشه، اخم میکنه، حتی ممکن هست قهر کنه.
چه طور از خودمون انتظار داریم که ناراحت نشیم، بد نشیم، قهر نکنیم؟
ما به کسی اجازه نمیدیم که عیب یا ضعف مارو بگه، پس چطور اجازه میدیم که از خودمون بد بگیم؟
چرا اجازه میدیم خودمون رو ناراحت کنیم؟ کودک درونمون رو اذیت کنیم، شخصیتش رو خرد کنیم و سدی برای پیشرفتش باشیم؟ این ظلم در حق خودمون نیست؟
چرا به جای عیب گیری، از خودمون تعریف نکنیم؟ چی میشه یه بار بگیم " من آدم شادی هستم "
آیا فقط باید ارتباطمون رو با دیگران خوب کنیم؟ فقط با دیگران باید خوب صحبت کنیم؟ که مثلاً از دست ما ناراحت نشن؟ فقط دیگران حق دارن که از ما روی خوش ببین؟
کی گفته که نباید به خودمون دل خوشی بدیم؟ کی گفته نمی شه خودمون رو شاد کنیم؟
ما برای پیشرفت، برای رشد و موفقیت نیاز داریم که خودمون رو دوست داشته باشیم. به خودمون امیدوار باشیم و امید بدیم. خودمون رو زیبا ببینیم و زیبا فکر کنیم.
وقتی کسی از دست ما ناراحت میشه، اون شخص تقصیری نداره، مشکل از ما بوده، ما حرف خوبی نزدیم.
پس وقتی که ناراحت شدیم از خودمون بپرسیم که آیا تقصیر من بود؟
 

 





نظرات() 

دنیایی که من ساختم

نوشته شده توسط :magic-boy
یکشنبه 28 بهمن 1386-01:02 ب.ظ

.: سلام :.

 

دنیایی که من ساختم! 

زیباست که به دیگران کمک کنیم، دست مردم رو بگیریم و با اون ها هم دردی کنیم.

کم این کارو نمی کنیم. هر کدوم از ما به نوعی خودمون رو موظف می دونیم که در حد توان به مردم کمک کنیم. تا حدی پیش می ریم که این کمک رو وظیفه ی خودمون می دونیم. هر کدوم از ما برامون پیش اومده که بخواهیم زندگی کسی رو عوض کنیم.

این کمک و هم یاری نشأت گرفته از عشق به مردم و دوست داشتن اون هاست. وقتی کسی رو دوست داریم تا جایی که بتونیم کمکش می کنیم. حتی بیشتر از توان خودمون! بعضی وقت ها پیش می یاد که ما به همه کمک می کنیم، حتی اون هایی که نمی شناسیم. ولی معمولاً به کسایی که می شناسیم و خیلی دوستشون داریم بیشتر کمک می کنیم.

جای تعجبه که ما سعی می کنیم درد مردم رو بفهمیم تا حلش کنیم، ولی ...

 قدمی برای خودمون بر نمی داریم! نمی دونیم دردمون چیه، چه چیزی می خوایم، چه کاری باید انجام بدیم، چه کاری به نفع ماست و ...

خواسته یا ناخواسته توجیه مون هم اینه که ما که داریم زندگی می کنیم، درسمون رو می خونیم، کار خوبی هم داریم، حقوقمون هم مناسبه و از این جور حرف ها.

ولی آیا هم این کافیه؟ ما نیازی نداریم؟ اهدافی نداریم؟ ما آرزوها، خواسته ها، انتظارات و ... نداریم؟

چرا این سوالات رو از خودمون نمی پرسیم که:

آیا من خوشحال هستم؟ آیا من از زندگیم راضی هستم؟ از چه چیز زندگیم ناراحتم؟ از چه چیز خودم ناراحتم؟ می خوام چی داشته باشم؟ برای رسیدن به هدفم حاضرم چی کار کنم؟ چی بدم؟ نقاط قوت من چی هستن؟ چه استعدادهایی دارم؟ آیا من برای دیگران دوست خوبی هستم؟ آیا من آدم خوبی هستم؟ من آدم موفقی هستم؟ اصلاً من چرا زنده هستم؟ چرا من باید زندگی کنم؟ و سوالاتی از این قبیل.

ما به افرادی که دوستشون داریم کمک می کنیم ولی به خودمون کمک نمی کنیم؟ مگه خودمون رو دوست نداریم؟ نمی خواییم موفق بشیم؟

چرا باید صبح بیدار بشیم، مدرسه، دانشگاه یا محل کار بریم، شب برگردیم، بخوابیم، و فردا باز همون کار رو تکرار کنیم؟ پس کِی وقتش می شه ببینیم چی دوست داریم؟ چی می خوایم؟

با پرسیدن این سوال ها از خودمون، خواهیم فهمید که ما چی هستیم، چی می خوایم، و قراره به چی برسیم.

ما توانایی ها و استعدادهایی داریم که بعضی وقت ها تا آخر عمر طرفشون نخواهیم رفت! چون ما خودمون رو نشناختیم، ما برای کمک به خودمون قدم بر نداشتیم، ما نخواستیم بفهمیم که چی داریم و چی می خوایم، ما از خودمون نپرسیدیم که چه هدفی داریم؛ و این بزرگترین ظلم در حق خودمونه که از استعدادهایی که داریم استفاده نکنیم.

ما برای زندگیه بهتر تلاش می کنیم. وقتی ما از خودمون، از استعداهامون و از توانایی هامون بهتر استفاده نکنیم، چه طور زندگیمون بهتر میشه؟

زمانی از زندگیمون لذت میبرم که باور داشته باشیم، دنیایی که من ساختم عالیه!





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox