تبلیغات
اندیشه های یک مرد شادِ شادِ شاد - داستان کوتاه
 

داستان کوتاه

نوشته شده توسط :magic-boy
یکشنبه 10 تیر 1386-02:07 ق.ظ

.:: سلام ::.

یه داستان کوتاه و جالب.

درخلال یک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت .فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دودل بودند .

فرمانده سربازان را جمع کرد و سکه ای از جیب خود بیرون آورد روبه آنها کرد وگفت: سکه را بالا می اندازم اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم بعد سکه را بالا پرتاب کرد .

سربازان همه با دقت به سکه نگاه می کردند تا به زمین رسید.

سکه به سمت رو افتاده بود.

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد معاون فرمانده پیش او آمد و گفت:قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت : بله و سکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه رو بود.

نکته: هر جوری شده ، به هر طریقی اعتماد به نفس رو بالا ببرید.





نظرات() 


foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 01:57 ب.ظ
My partner and I absolutely love your blog and find the majority of your post's to
be exactly what I'm looking for. can you offer guest writers to write content in your case?
I wouldn't mind writing a post or elaborating on most of the subjects you write with regards
to here. Again, awesome weblog!
What do you do for a sore Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:12 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but
your sites really nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your website to come back down the road.
All the best
How long do you grow during puberty?
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:37 ب.ظ
Everything is very open with a precise clarification of the challenges.
It was really informative. Your website is very helpful.
Thank you for sharing!
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:43 ب.ظ
I'm really enjoying the theme/design of your site. Do
you ever run into any web browser compatibility issues?
A handful of my blog audience have complained about
my blog not working correctly in Explorer but looks great in Chrome.

Do you have any tips to help fix this problem?
غریبه اشنای بچه محله سابق رفیق حاظر
شنبه 1 دی 1386 12:12 ب.ظ
سلام فرمانده! وااااااااای اقا یادش بخیر خوب ما رو سر كار گذاشتیا شیطون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox